تبليغاتX
سرلوحه
 
دوشنبه سی ام آذر 1388 :: 9:54 ::  نويسنده : احمد
نصف روز بود كه در كمين دموكرات‌ها گير افتاده بوديم. با بي‌سيم تماس گرفتيم كه برايمان كمك بفرستند. نيم ساعت بعد از بالاي تپه‌هاي پشت سرمان تعدادي نيرو به ما نزديك مي‌شدند كه مهدي جلويشان حركت مي‌كرد.

جلوي نيروها، كنار قبضه‌ي 106 حركت مي‌كرد و شليك مي‌كرد. با 106 كه مي‌زد، نارنجك پرتاب مي‌كرد، نارنجك را كه مي‌انداخت با كلاش شليك مي‌كرد و همان طور می آمد جلو.
در تمام مدتی که شلیک می کرد، لب خند از گوشه ی لبش کنار نمی رفت.
کف دستی از دریای بی انتهای وجود شهید حاج محمد مهدی کازرونی

فرمانده ی دلیر طرح عملیات لشکر ثارالله



دوشنبه سی ام آذر 1388 :: 9:51 ::  نويسنده : احمد
انقلاب تازه پیروز شده بود. توی جمع دوستانش نشسته بود. می‌گفت: تا حالا همه‌اش خراب کاری می‌کردیم که به رژیم ضربه بزنیم، اما حالا وضع برعکس شده؛ باید با همه‌ی توان از انقلاب دفاع کنیم؛ باید ببینیم در شرایط فعلی وظیفه‌ی ما چیه و چکار باید بکنیم؟
اولین وظیفه‌ی ما اینه که درس بخونیم. اگه خوب درس نخونیم، کسانی به دانشگاه‌ها وارد می‌شن و در آینده مسئولیت بر عهده می‌گیرن که به فکر ملت نیستن. وظیفه‌ی دیگه ی ما اینه که آگاهی خودمون رو بالا ببریم. مسلمانی که دینش رو نشناسه و با قرآن آشنا نباشه، مسلمان واقعی نیست.
روایتی از وجود سراسر نور شهید محمّد گرامی، جانشین ستاد لشکر ثارالله



دوشنبه سی ام آذر 1388 :: 9:47 ::  نويسنده : احمد
بسيجي‌ها ي منطقه استقبال بزرگي را تدارك ديده بودند؛ فرمانده شان از مكه مي آمد.
تماس گرفت و گفت : من چند روز ديگه مي‌آم.
روز بعد با اتوبوس آمد و بدون سر و صدا رفت توي خانه.
همه غافل‌گير شده بودند. گفتم: چرا اين كار رو كردي؟ مردم دوست داشتند بيان استقبال.
 فقط يك جمله گفت؛
راضي به زحمت مردم نيستم.

فرمانده ی شهید گردان خط شکن لشکر ثارالله

حاج علی محمّدی پور



دوشنبه سی ام آذر 1388 :: 9:44 ::  نويسنده : احمد
اوایل جنگ در گروه جنگ های نا منظم با شهید چمران هم کاری می کرد.
شب ها که می خواست بخوابد با همان لباسی که تنش بود می رفت بیرون سنگرو روی سنگ ریزه ها می خوابید.
یک شب بهش گفتم : چرا این کار رو می کنی ؟ چرا توی سنگر نمی خوابی ؟
جواب داد: بدن من خیلی استراحت کرده. خیلی لذت برده. حالا باید این جا ادبش کنم.

یک قطره از اقیانوس وجود شهید سیّد حمید میرافضلی

مسئول محور اطلاعات قرارگاه کربلا



دوشنبه نهم آذر 1388 :: 12:42 ::  نويسنده : احمد

می شود از این کارها، برای ابد درس گرفت؛ می شود خودمان را شبیه کنیم به آن ها...

وقتی آمد توی بخشداری، مثل یک ارباب رجوع یک گوشه نشست.
چای که خورد، یکی از همکاران پرسید: خوب شما چه کاره اید؟
: من برادر کوچک شماام. از استانداری معرفی شدم تا با شما همکاری کنم.
* هیچ وقت ندیدم پشت میز بنشینید. یک قلم و کاغذ دستش بود و احتیاجات مردم را در هر جایی که بود می نوشت.
می گفت: منو بخشدار صدا نزنید. من برادر کوچکتر شما ام. به من بگید ناصر ... برادر فولادی.

 روایتی از سیره ی عملی شهید ناصر فولادی/ مسئول تربیت بدنی سپاه منطقه 6


دوشنبه نهم آذر 1388 :: 12:38 ::  نويسنده : احمد
در باغ بزرگ و بسیار زیبایی قدم می زدم. محو تماشای باغ بودم که بانویی محجّبه به طرفم آمد و نوزادی را به من سپرد و گفت: حاج محمد بگیر؛ این پسر فرزند تو است و اسمش هم علی است.
نوزاد را که در آغوش گرفتم، با صدای موذن از خواب بیدار شدم.
 چند ماه بعد « علی » به دنیا آمد.

روایتِ پدرِ دانش آموز شهید علی ایران منش



دوشنبه نهم آذر 1388 :: 12:30 ::  نويسنده : احمد

سردار شهید مهدی هنری/ فرمانده گردان سید الشهداء علیه السلام

نمی دانی چه قدر آواره ات بوده ام.

 نمی دانی چه روز ها که به امید دیدن عکست، چشم دواندم توی موزه ی شهدا، حتا توی آرشیو موزه، تا شاید عکسی از تو ببینم.

 نمی دانی چه قدر خوش حال شدم که رفتم و دست پدرِ پیرت را بوسیدم.

 نمی دانی که چه قدر دعای خیر مادرت به مان جان داد.

 نمی دانی...

تو همه ی این ها را می دانی؛ این منم که نمی دانم و نخواهم توانست فهمید که تو، که بودی و چه کردی.

 مهدی هنری، برای ما هم دعا کن.

 یا علی



چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 :: 10:45 ::  نويسنده : احمد
در یکی از بیمارستان های کرمان بستری بود.
چون از ماه‌ها قبل از عملیات والفجر هشت توی منطقه بودم، با چند نفر از دوستان و فرماندهان صحبت کردم و خواستم هر طور شده با حمیدرضا تماس بگیرند و او را هم برای شرکت در عملیات به جبهه بیاورند؛ اما با هر کدام‌شان صحبت می‌کردم، می‌خندید و می‌گفت: جعفرزاده خودش خبر داره، و برای عملیات به موقع خودش رو می‌رسونه.
: کی بهش خبر داده؟ شما بهش تلفن زدید؟
- نه !
: پس اگه شما بهش نگفتین،کی بهش خبر داده که عملیاته؟
ـ فرشته‌ها بهش خبر می‌دن که عملیات نزدیکه، حمید رضا هم خودش رو می رسونه. شاید هم تا الآن توی منطقه باشه.
دو ماه بود که ازش خبر نداشتم اما مطمئن بودم توی بیمارستان بستری است.
پرسیدم: خُب حالا کجاست؟
گفتند: توی ساختمان فرماندهی.
دویدم به طرف ساختمان فرماندهی. آن جا بود؛ مدت‌ها بود که بی‌خبرآمده بود توی منطقه.


چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 :: 10:41 ::  نويسنده : احمد
پای درس مسلم ابن عوسجه ی لشکر ثارالله، شهید قُباد شمس الدّینی
اقوام توصیه می کردند: اذان نگو، اعلامیه نده؛ ساواک رحم ومروت نداره، می کشنت و بچّه هات یتیم می شن.

می گفت: کاش وقت اذان من رو می کشتن؛ کاش به خاطر حق من رو می کشتن؛ مگه خلاف امر خدا عمل می کنم که بترسم؟!



ادامه مطلب ...


چهارشنبه ششم آبان 1388 :: 14:9 ::  نويسنده : احمد

 شاید با یک قطره اشک که برای شهدا بریزیم، یادشان را زنده نگه داشته ایم؛ شاید!



چهارشنبه ششم آبان 1388 :: 14:3 ::  نويسنده : احمد

اگه یه پوتین برام بیارین و بگین مال طاهرمه، دیگه هیچ آرزویی ندارم.

اگه یه تکّه پارچه از لباس طاهرم رو بیارین، برام بسّه.
داستان را در ادامه ی مطلب بخوانید


ادامه مطلب ...


یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 :: 12:28 ::  نويسنده : احمد

پایین دژ / کتاب خاطرات سردار شهید حاج علی محمّدی پور/ فرمانده گردان خط شکن لشکر 41 ثار الله

ـ من فریاد خوزستانم.
ـ من فریاد مظلومان خوزستانم.
ـ من فریاد آن پدر  و مادر داغ دیده‌ام.
ـ من فریاد اسلام و ایرانم.
ـ آری (ای) پدر و مادر خوزستانی!
 و توی ای برادر و خواهر خوزستانی!
من با تو آوره‌ام؛ با تو دربندم.
من با تو هراسانم.
من با تو داغ دیده‌ام.
من با تو زجر بی‌کسي کشیده‌ام.
من با تو در زیر آتش و دودم.
آری برادر و خواهر خوزستانی
من و تو در یک سنگریم.
و من بر مقاومت تو افتخار می‌کنم.
گاهی بر رشادت تو رشک می‌برم؛ گاهی شادی می ‌کنم.
بمان، اسلحه را برگیر و بر دشمن بخروش.
با فریاد خشم گلوی مسلسلت که همواره فریاد ملّت مظلوم است، کفر را نابود کن.
قلب مرا آرامش بخش؛ روح مرا شاد کن.




یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 :: 12:22 ::  نويسنده : احمد

لبخند بی نهایت / کتاب خاطرات سردار شهید حاج محمّد گرامی

پاسداری که جنازه‌اش را آورده بود عقب، آمد کنارم.حال خوبی نداشت؛ سرگذاشت روی شانه‌ام و زد زیر گریه.گفت: گلوله که آمد، افتاد روی تاجیک. ترکش‌ هاش پشت حاج گرامی و سید محمّد رو پاره کرد.دلم آتش می‌گیره که حاجی نه فریاد زد و نه ناله کرد؛ فقط نگاهم کرد، خندید و نفس آخرش را کشید.




سه شنبه هفتم مهر 1388 :: 10:2 ::  نويسنده : احمد

نمی دانم چرا این قدر اصرار داریم شهیدها را آدم های معمولی جلوه دهیم؟!

چرا می خواهیم آن ها را کنار همه ی آدم های این روزگار بنشانیم و به همه شان بقبولانیم که آن ها معمولی بوده اند و حتا بقبولانیم، ما می توانیم روزگاری مثل آن ها بشویم!

 آن ها مثل ما نبودند و ما هم بی شک مثل آن ها نیستیم و نمی شویم؛ والّا ما هم شهید بودیم و شهید می شدیم.

یا علی مددی



دوشنبه ششم مهر 1388 :: 15:58 ::  نويسنده : احمد
نمی دانم چه حکمتی است که این گونه تن به امتحان سخت ماندن داده ام و بدتر از آن این گونه پیله ای تنیده ام دور خودم و حتا حاضر نیستم لحظه ای، به قدر نگاهی...

نمی دانم چه حکمتی است که مانده ام؛ همین.

 یا علی



سرلوحه
درباره وبلاگ

احمد ایزدی هستم
فعلاً همین قدر نوشته ام؛ اما به نوشتن امید دارم. یا علی
کتاب مثل مالک / شهید حاج یونس زنگی آبادی/ 1385
کتاب پیراهن خاکی / شهید علی ماهانی /1386
کتاب پاسدار کوچولو/ شهید محمّد علی سلاجقه/ داستان کودک و نوجوان/1386
کتاب ذرّه ای ترس / شهید حاج محمّدمهدی کازرونی/1386
کتاب فرمانده جوان / شهید حسین نادری1387/
کتاب سیّد پا برهنه/ شهید سیّد حمید میرافضلی/1387
کتاب معلّم/ شهید محمّد رضا کاظمی زاده/ 1387
کتاب گل محمّدی/ شهید محمّد تقی ابوسعیدی/ تقدیر شده در چهاردهمین دوره انتخاب کتاب سال1387استان کرمان
کتاب شیشه و سنگ/ شهید حاج علی بهزادی/ 1387
کتاب مردی شبیه عکس هایش/ شهید حاج مهدی طیاری/1388
کتاب پایین دژ/ شهید حاج علی محمدی پور/ 1388
تقدیر شده در پانزدهمین دوره انتخاب کتاب سال استان کرمان به واسطه ی تألیف چهار کتاب پیرامون دفاع مقدس در سال 1388
کسب مقام دوم در مسابقات وبلاگ نویسی / استان کرمان